به نام خداوندگار
مهم ترین اتفاق تاریخ
و آنگاه که ابرهای جاهلیت کنار رفت و خورشید معرفت بر مرغزارهای بشریت مشعشع! گشت....
پس آنگاه من متولد گشتم.
بیست و هفت اردیبهشت،سالروز میلاد خجسته ثمین ثمینها بر همگی ،بالاخص خانواده محترم و تمامی دوستان و آشنایان و بدهکاران و طلبکاران و آنها که در حسرت ما سوختند و ما خندیدیم و آنها که ما را در حسرت خود گذاشتند و ما جانمان بالا آمد ....خلاصه همه و همه مبارک باد.
سایه امان مستدام.
طلا نوشت :
۱- از پذیرفتن دوستان بدون هدیه جدا و اکیدا معذوریم.چون ما دلمان کادو می خواهد.بوس می خواهد یه کم بغل و بیشتر پول...
۲- از اطفال در هیچ وقتی پذیرایی نخواهد شد.چون ما اهل پیچاندن نیستیم.
۳- روز تولدمان، من تبدیل به ما می شود.حالا هرجور مایلید فکر کنید.ما راحتیم.![]()
به نام خداوندگار
عزیزم
عزیزم مراقب باش به کی می گی عزیزم!شاید تا به حال از شخص دیگه ای نشنیده باشه و فکر کنه که واقعا عزیز تو شده.
عزیزم چطوری می تونی توضیح بدی که بعضی حرفها از قلبت سرچشمه نمی گیره و فقط مربوط به دایره لغاتت میشه.
عزیزم دلیل جدایی ،همیشه ناقص بودن تو و یا دیگری نیست.شاید هر کدوم در کنار شخص دیگه ای بهترین باشید و شاید عزیز واقعی!
.
.
.
چی چی نوشت :
۱- لطفا با احترام کنار هم بمونید. ضمن اینکه می تونید کنار هم نمونید ولی اینهم با احترام.
به نام خداوندگار
وانمود
مثل یه ایکس باهوش می پرم اون نوک نمودار می شینم و دوباره می دونم باید وانمود کنم که همه چیز تحت کنترله.
مهندس اجازه بدید وقتی دارید از دستم می رید دو تا بزنم رو شونه اتون و وانمود کنم که کاملا منطقی با نبودنتون کنار میام.
چیزنوشت:
۱- خب دیگه!
۲- هی نیایید بپرسید کیه؟ تخیل می دونید چیه دیگه!از همونا!
به نام خداوندگار
من و اضافه کاری
تقریبا یکساعت از پایان وقت اداری می گذره و این نشون می ده که من الان در حال اضافه کاری هستم!
یه طرف مقنعه امو دادم پشت گوشم و دستمو زیر چونه ام گذاشتم.خیره شدم توی شیشه ی کتابخونه ای که روبرومه.به نظر خوب میام!
من که از دیدن خودم سیر نمیشم ولی باید به نفسم غلبه کنم پس کاملا می چرخمو رو به دیوار میشینم . کاغذ رنگیه کوچولویی روی ترک دیوار چسبونده بودم. چسب یه گوشه اشو باز می کنم و زیرش یه خورشید می کشم بعد هم یه درخت که کنارش دوتا آدم خوشبخت وایسادند.اونی که دامن پاشه منم.اون یکی زیادی توی نور خورشیده نمی دونم کیه!
به نام خداوندگار
کلاه
کلاهی روی سرم بگذارید که اندازه سرم باشد.یا حداقل اندازه ی سر خودتان باشد چون روزی مجبورم آنرا پس دهم.
به هرحال شما کار خودتان را درست انجام بدهید.من هم که وظیفه شناسم!
به نام خداوندگار
مرده ی عشق
عاشقتم.این حرفی بود که مکررا توی گوشم می خوند.
چندین و چندسال پیش یکی از روزایی که یه روزش روزه بودم، به اصرار اون از صبح تا موقع افطار باهاش رفتم کوه.چون اون عاشق بود!!!
ساعت از ۹ شب گذشته بود و من حتی با آب هم نتونسته بودم افطار کنم.چون اون عاشق بود و میگفت اگه با یه نوشیدنی گرم افطار نکنی به معده ات آسیب می رسه!
بیسکوئیتمو هم ازم گرفته بود به دلایلی از همین قبیل.چون من باید می فهمیدم که اون عاشق بود.
هیچ کدام از رستوران های سر راهمون هم مناسب شان من نبودند .این نظر یه عاشق بود.
اونشب از ضعف و گرسنگی و خستگی نمردم و لی از عشق چرا!
به نام خداوندگار
فراری
با گامهای بلند با شتاب می رفتم تا به دو تا از همکارایی که قدم زنان داشتند به درب ورودی اداره می رسیدند برخورد نکنم.که چی ؟؟؟که بی هیچ دلیل از زیر سلام و احوالپرسی فرار کنم! من از یه سلام می خواستم دریغ کنم .پس تمام قدرتمو جمع کردم که وانمود کنم متوجه این دو نفر نشدم.که چی؟؟؟ که واقعا هیچی! خیره شدم به دور دستها انگار که در این عالم نیستم!
ناگهان با گیر کردن پایم به میله ی جامانده از میراث شهرداری درست جلوی درب نقش بر زمین شدم. به ثانیه ای نکشید که با دستان همون دو همکار غیرقابل سلام کردن از روی زمین بلند شدم .تا بعد از ظهر چند بار بهم زنگ زدند و حالمو پرسیدند ! همون هایی که سلام بی قیمت من از اونها فراری بود.
البته که اونا هم فرشته صفتانی برای نجات نبودند ولی من کی ام؟
به نام خداوندگار
پیدا شده
یه غرور گم شده، یه اعتماد متواری شده و تو هنوز توی عمق چشم کسی به نام دوست دنبالش میگردی.
هنوز هم نفهمیدی دوست کدومه !
البته اگر دوستی نداری معنیش این نیست اونایی که هستند دشمنتند.به نظر میاد رهگذرانی اند که مدتی هستند و با مهربونیا و لبخندها و گاهی قیافه گرفتن ها و موذیگریاشون کمک می کنند که تو جایگاه خودتو پیدا کنی و یا بسازی.
نظرها راجع به تو متفاوته.ولی تو اینقدر متفاوت نیستی .فقط وجه های مختلفی از شخصیتت در برخورد با دیگران نمود پیدا می کنه که شاید خودت بهش آگاه نباشی .بهتره دیگه بقیه اشو ننویسم که از خلاقیتت کمک بگیری و بری خودتو پیدا کنی.
به نام خداوندگار
تصاویر سه بعدی
بعد از صدبار چپ و راست کردن مجله ای که تصویری سه بعدی روش بود، بالاخره تونستم به غیر از خطوط در هم و برهم ،اشکالی رو ببینم . اگه زاویه ی نگاهمو درست تنظیم نمی کردم تصویر حقیقی رو دریافت نمی کردم!
از فکر اینکه چیزهای زیادی در این دنیا هست که من نمی بینم و اصلا نمی دونم چطوری باید ببینم احساس مبهمی بهم دست میده. فعلا من در این حالت به سر می برم.
تو دریایی و من ماهی تنها چه دور دور این ساحل ز دریا
به نام خداوندگار
گوش کن
هی تازه وارد!!! سرتو بالا بگیر و با اینکه هنوز به قوانین اینجا وارد نیستی وانمود کن که همه چیزو بهتر از بقیه می فهمی!!!
چشم ، آخرین لغتی باشه که در لغت نامه ات میذاری وگرنه هر روز باید درد لگدهای جماعتی نادان با اعتماد به نفس رو توی دهنت تحمل کنی !!! (بله به همین شدت
)
اگه فکر میکنی چیزایی هست که بقیه می دونن و تو نمی دونی و یا اونا کارایی رو انجام می دن که تو نمی تونی سخت در اشتباهی . در واقع اونها هم راجع به تو همین فکر رو می کنن .
مدت کمی که گذشت تو هم مثل بقیه میشی پس نگران نباش! (برداشت آزاد
)